.:: دسترسی عمومی ::.


 دسترسی

  .مرامنامه
  .تماس با گروه
  .درباره گروه
  .روش همراه شدن با گروه
  .صفحه اول

 خواندنی ها

  .گزارش نشست های هفتگی
  .گزارش برنامه های گروه
  .اخبار و رویدادهای گروه
  .پیشینه تشکیل گروه

 دريافتنی ها

  .کتاب، مقاله، متن سخنرانی
  .نشریه داخلی


.:: دسترسی همراهان ::.


 بايگانی

  .بحث های پيشنهادی
  .کتاب
  .فيلم

 دسترسی

  .ورود
  .ثبت نام

 

 

گزارش نشست هاي هفتگي    

تاریخ نشست موضوعات نشست دبیر نشست
21 آذر 1385  موضوع : خدا - معرفی کتاب : اندوه ماه  مينا 

بنام تنها پناه آشفتگان دیارسرنوشت

 

در این سه شنبه سرد پاییزی ، دوستان با حضور گرم خود جمع ما را آراستند و علی رغم فقدان فضایی فراخور حال و هوای این جمع ، شور وشوق وافر عزیزان برای گوش جان سپردن به" موضوع خدا" از دیده کس پنهان نماند.

 

شبنم ، مینا ، سینا ، شیوا ، مصطفی ، آرزو، بردیا ، فاطمه ، ساسان ، بردیا ، سیاوش ، پویا ، شهرام ، الهام ، مهرناز ، همرهان این بزم دوستانه بودند.

 

در آغاز (5:35) شیوا سخنان زیبایی برایمان خواند:

 

در هر صحنه،دو جفت جای پا روی شن دیدم .

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،

به پشت سر و به جای پاهای

روی شن نگاه کردم .

متوجه شدم که چندین بار در طول

مسیر زندگیم ،

فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سختترین

و غمگین ترین دوران زندگیم بوده است.

این واقعا" برایم ناراحت کننده بود

و درباره اش از خدا سوال کردم :

خدایا تو گفتی اگر بدنبال تو بیایم ،

در تمام راه با من خواهی بود .

ولی دیدم که در سختترین دوران زندگیم ،

فقط یک جفت جای پا وجود داشت.

نمی فهمم چرا هنگا می که بیش از هر وقت دیگر

به تو نیاز داشتم ، مرا تنها گذاشتی .

خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم ،

من در کنارت هستم

و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمونها و رنجها ،فقط

یک جفت جای پا دیدی ،

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کرد.

..........................................................

 

و در پایان این جملات لطیف و با معنا ، شیوا بار دیگر به معرفی کتاب اندوه ماه ، به قلم آرش حجازی پرداخت :

 

آرش حجازی متولد سال 1349 ، روزنامه نگار ، نویسنده ، مترجم ، پزشک ، سردبیر ماهنامه فرهنگی هنری جشن کتاب و مدیر عامل انتشارات کاروان.

برگزیده ای از این کتاب :

 

رویش را به من کرد و پرسید : به چه فکر می کنی ؟

  - همیشه به من احترام گذاشته اند و از من کمک خواسته اند

  - اما هیچوقت دوستی نداشته ای إ         

 - به من تکیه کرده اند اما هرگز کسی را نداشته ام تا به او تکیه کنم . با لذت بار غم دیگران را کشیده ام ، اما هرگز کسی بار من را بر نداشته      است. در شادی دیگران شریک بوده ام ، اما هرگز نتوانسته ام شادی خودم را برای کسی بگویم إ 

- دلیلی ندارد که کسی بار تو را حس کند. زندگی تو در همین تنهایی توست إ تو خودت هم بار کسی را نکشیده ای .  آن چیزی که برداشته ای فقط و

فقط بار خودت بوده است ......

همین إ با اندوه گفتم : آ رزوی من یکتایی بود نه تنهایی......

گفت یکتایی با تنهایی یکی است.

                                                                   ...................................

 

از رها کردن آزادی ام که با آن همه ز جر بدست آورده بودم،می ترسیدم . نمی توانستم بگویم آزادی چیست، اما اسارت را می شناختم . سالها در نظامی احمقانه اسیر بودم .  نظام ثبوت حماقت بشر إ آزادی عمیقترین نیاز هر موجود زنده است و ما گاهی به اندک جانوران اسیر در باغ وحش می نگریستیم و برایشان دل می سوزاندیم در حالی که اسارت نوع ما بسیار گسترده تر از آن جانوران بود.

اسارت بشر میلی نهفته در درون اوست ، در کنار عشقی که به آزادی دارد. از پادشاه و وزیر و وکیل گرفته تا نوکر دست به سینه، اسیرند و در اسارتشان زندانیان و بردگان را بدبخت و فرو ریخته می دانند ،اما نمی دانند که بردگان از آنها آزادترند ، چرا که دست کم به آ زادی می اندیشند.

خوشا به حال کسی که می داند اسیر است . آنها که گمان می برند آزادند ، بدبختند . خوشا به حال آنانکه برای آزادی ، هدف آنچنان دور و دست نیافتنی می میرند و نرسیدن به آن ، وجود نداشتنش را حس نمی کنند.

                                                                 .................................

 

انسان در آغاز مرگ را نمی شناخت.این بود که تمامی توان و اندیشه اش را برای جستجوی راه گریز از مرگ ، راه زندگی بی پایان ، بکارگرفت . مرگ واداشتش که چنین ساز و برگی بسازد و تمدنی شکل دهد. او بود که شهوت زادن را در دل نهاد. او جنگیدن برای ماندن را به انسان آموخت. فیلسوفان آمدند و به نامها و راههای گوناگون ، زندگی بدون مرگ را نوید دادند .  بی خبر از ادنکه او در درون آ نها بود و راهی برای گریز از درون نبود .  نمی دانستم اگر انسان راز بی مرگی را دریابد ، چه انگیزه دیگری برای زیستن خواهد داشت.

از مرگ گریزی نبود ، در درون انسان بود و انسان از خود آغاز میکند. بسوی خود باز می گردد و مرگ تنها یک پله بود ، نه یک فرمانروا و او همه نبود ، میان خود آ غازین  و واپسین یک نقطه نبود که دایره های بزرگ بود به نام زندگی........

انسان بایست آ زاد میشد حتی از اندیشه خود ، می بایست آ گاهانه گام برمی داشت حتد بسوی تاریکی .  بایست می رفت حتی به سوی مرگ....

می دانستم که مرگ چنان نیرومند نیست که انسان را تکامل دهد اما چیزی نمی یافتم که جایگزینش کنم . تنها آنگاه که انسان چیزی می یافت که جدا از مرگ تکاملش دهد ، از قیود تاریخی او رها میشد و تنها آنگاه می توانست ، پله واپسین را بسوی خود بپیماید.

                                                               ...............................  

سپس مطالبی راجب به وظایف شورا ، توسط پویا خوانده شد . و آنگاه به همراه انجام سفارشات نوشیدنی ، مجالی برای گفتگوهای دوستانه فراهم شد.

 در شروع بحث درباره موضوع خدا ، سکوتی بناگاه بر همه مستولی شد ، سکوتی که دنیایی حرف با خود داشت:

 

 

                                               از کجا آغاز کنم .........

 

خدا بهترین و والاترین توصیف از وجودی است بی همتا .

والاترین مفهوم از زندگی ، والاترین مفهوم از عشق......

که این توصیف بیش از این در توان واژه ها نبود.

و ای کاش این توقع را نیز از واژه ها نمی داشتیم.

و ای کاش که او را توصیف نمی کردی .

و ای کاش ، تو هم اکنون می شنیدی فغان واژه ها را .....

------------------

خدا مهربانترین و لطیف ترین موجودی است که که در موردش صحبت می کنیم خدایی که از دوران طفولیت به ما معرفی شده ، خدایی مظهر قدرت و ترس است.

-----------------

 

ما هیچ تعریفی از خدا نداریم . از امام صادق: تا بحال این  اتفاق برایت افتاده است ، سوار بر کشتی در دریا در حال غرق شدن باشی ؟ در لحظه غرق شدن ، در اعماق دلت امیدی داری . آن امید خداست.

                                                                 ----------------

 

در وجود هر شخص بخشی هست که می خواهد به سمت تعالی برود ، این بخش اگر این فرصت را داشته باشد و پیشرفت کند به یک آ گاهی بسیار بالا مبرسد که به تمام موجودیتهای هستی احاطه دارد . وآن به معنایی، خود آگاه شده است که من آنرا خدا می نامم.

                                                                -----------------

خدا نیروی عظیم و لطیفی است که بر همه ما احاطه دارد. ما با خدا در مجموعه ای پیوسته در حال حرکتیم و می خواهیم به وحدت برسیم. ما جزء مجموعه ای هستیم که اگر در مسیر درست نرویم ، آسیب را به مجموعه وارد میکنیم . من جزئی از خدا هستم و خدا را در وجودم احساس می کنم ، پس می توانم خدا باشم.

 

                                                              -----------------

             میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست         تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

                

                                                             ------------------

 

خدا از ریشه کلمه خواه می آید که قبل از کلمه  خدا تلفظ می شده و از خود می آید و معنی خود آینده و آگاه شده دارد و این کلمه بعدها ازحالت نوشته در آمده و تبدیل به  آوا شده و به شکل خدا تلفظ می شود . خدا چیزی جز ، بخشهایی که در درون ما هست ، نیست.

                                                            ------------------

 

رب به معنای پروراننده (کسی که پرورش میدهد) ، به عنوان مثال تبدیل بالقوه به بالفعل ، تبدیل یک چیز خام به پخته ،سکون به حرکت می باشد. بشر با توجه به خلاقیت و احساسات درونیش ونیز درکی که از دنیای پیرامونش داشته ، همیشه سعی در خلق معبود و معبودانی برای خویش کرده است . اغلب خدایان روزی متولد می شوند و زایش داشته اند و همگی در خدمت اهداف بی حاصل و خود خواهانه انسانی بودند.

زندگی انسان همانند افتادن در رودی عمیق است ، که تو را از گذشته دور می کند،تا روزی که دوباره از این رود در آیی وباز در آنجایی که بودی ، قرار بگیری . انسانها قبل از آمدنشان به این دنیا حضور داشتند ولی با تغییر مکان فراموش کرده و تمام احساسات انسان در زندگیش که نمی تواند به زبان بیاورد ، بدون شک تناوشاتی از ناخدا گاه اوست ، که از روح او به هستی پیوسته وبا آن پیوند خورده است .

                                                       ------------------

 

تصوری هست که میگوید خدا بالاست وما پایین هستیم . خدا جدا از ما نیست. ما به تعداد آدمها خدا داریم .از نگاه روانشناختی

بخش ناخودآگاه درون ما با بخش خودآگاه در ارتباط است . گاهی نداهایی از بخش ناخودآگاه انسان می آید.

                                                    --------------------

 

  اتم از کوچکترین ذره هستی یعنی کوانتم تشکیل شده است واین هوش مرکزی می باشد  که درون هر کوانتم وجود دارد و تشخیص میدهد که باید به چه شکلی در آید و چطور با هم عمل کنند . این هوش مرکزی در یکجا تبدیل به کوه شده است در جای دیگر تبدیل به گیاه و.... و در جای دیگر جمع میشود وبهترین شکل را به خود می گیرد که انسان اشرف مخلوقات است .

پس اگر هر شخص به خود آگاهی برسد ، و خدای خود را بشناسد ،  خدای درون هر شخص ، خدای تمام هستی است .

            سالها دل طلب جام جم از ما می کرد                  وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

             گوهری کزصدف کون ومکان بیرون است              طلب از گمشد گان لب دریا می کرد

                                                 ---------------------

 

اهمیت اینست که بدانیم خدایی وجود دارد یا نه . هر کس نظریات مختلفی دارد . سوالی که برای من مطرح است اینست ، که آن هوش مرکزی از چه بوجود آمده است ؟.....

 

                                                ---------------------

 

دنیا خودش هوشمند و پرورنده است و ابعاد متنوعی دارد . همه این ابعاد ، اعم ازبعد ظاهری و باطنی ، درون کیهان وجود دارد . ما قطراتی از اقیانوس هستیم . اقیانوس علی رغم یکپارچگی ، از قطره تشکیل شده است . حال بصورت تجسمهایی در آمده ایم که می توانیم همدیگر را ببینیم . هوشمندترین قطره انسان است که می تواند خدایی کند . می تواند موج ایجاد کند ، از کل انرژی کیهان استفاده کند . اگر این هوشمندی را درک کرده باشد ، دیگر ذهن نیست . چیزی که مانع درک این هوشمندی

شده ذهن انسان است . این مانع همراهی با کیهان است . اگر بتوانیم ذهن را کنار بگذاریم ، با کیهان یکی خواهیم بود.

                                               ---------------------

 

به نقل از دیالوگی در فیلم مارمولک : به تعداد انسانها راه برای رسیدن به خدا هست . حال چه سودی میبریم ما که قطره هستیم ، بخواهیم اقیانوس را بشناسیم. ما همیشه یک فضای خالی را حس می کنیم و برای اینکه باور نکنیم که نادانیم ، جای خالی را با اسمی پر میکنیم . باید در لحظه از فضا استفاده کنیم .

                                               ----------------------

 

خدا یعنی قانون، قانونی که بر طبق آن  تمامی هستی در حال تعادل و حرکتی است . چون هستی بر پایه قانون بنا نهاده شده است ، البته نه قانون جزء . هستی پیوسته هست ، بدین معنا که ابندا وانتهایی ندارد ، ازلی و ابدی است. هر چه از پایین به سمت بالا پیش روی ، به منبع نور نزدیکتر خواهی شد . نوری که وابسته به هیچ نیرویی نیست . وتمام صفات افضل را با خود به همراه دارد . تنها راه پیشروی و قرار گرفتن در منبعی از نور ، جدا شدن از وجود مادی است و دوری گرفتن از هر آنچه که رنگ تعلق به خود دارد . تنها راه صعود انزوا است واین انزوا پس از به جواب رسیدن به جمع ملحق شدن است .

 

                                            ------------------------

(7:45) با توافق دوستان ، مبنی بر ادامه بحث در نشست آینده ، بحث خا تمه یافت.        

و در پایان به نقل از سهراب :

                                            کارما نیست شناسایی راز گل سرخ

                                                    کار ما شاید اینست

                                       که در افسون گل سرخ شناور باشیم  

                           

 

   خدایا ، یاریمان رسان که خود را به  صورت                               باشکوه  ترین  تعبیر ازوالاترین بینشی           

                                                               که درموردخود داریم متجلی سازیم

                        

 

 

 

 

 

                         

 

 

 

 

 

 
صفحه نظرات( 7 نظر) لیست گزارش ها



.:: فراخوان ::.



 گروه نيک انديشان از همه انسان ها برای همراهی دعوت می کند


.:: باشگاه ها ::.


 باشگاه های حضوری

  .باشگاه نشست ها
  .باشگاه کوه و گردش
  .باشگاه بازديد
  .باشگاه خيريه
  .باشگاه سبز
  .باشگاه جشن و موسيقی
  .باشگاه ادبيات
  .باشگاه فيلم و نمايش
  .باشگاه نشريه
  .باشگاه ورزش و سرگرمی
  .باشگاه کتاب
  .باشگاه پژوهش فرهنگی و اجتماعی

 باشگاه های مجازی

  .وبلاگ گروه نيک انديشان
  .کانال تلگرام


 

Copyright, Nikandishan 2004-2007 ©
 Contact Us : Info@Nikandishan.Org